![]() |
![]() |
|
|
بسم رب العشق |
|
یک هفته ای است که زندگی جدید را شروع کرده ام. نمیخاهم خاطرات اینجا را بششوزانم و دور بریزم بلکه دوست دارم گاه گاه بیایم و ببینم که چه بودم و چه هستم
دوستان عزیزم شاید خانه ای جدید ساختم و به همه شما اصلا دادم اما فعلا دعایم کنید که بروم و دیگر برنگردم... خداحافظ تنهایی و تاریکی
|
|
کلامی به نام عشق
و زندگی در میان تردیدها... تنها سهم من از بودن
|
![]()
|
من همان من دیروز و دیروزهایم دستانم را ستون کنم بر زانوهای بی رمق بایستم و بگویم با ته مانده ی اعتقاداتم:
|
|
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر، ز هزار پخته خامی ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح که چو مرغ، زیرک افتد، نفتد به هیچ دامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ که چنان کشندهای را نکند کس انتقامی |
|
حاصل عشق مترسک به کلاغ ؛ مرگ یک مزرعه بود
حاصل عشق به تو مرگ من مرگ یک مزرعه مرگ یک رؤیا بود + حالم خرابه
|
|
در باورم نیست بعد از آن همه رؤیا
من ، تو نبودم و تو ، من نخواهی بود تو از دل من من کردن های من در آمدی، زیبا نقاشی ات نکرده بودم شاید!
منمنمن منمنمنمنمنمنمن |
|
دیگر به اردیـبـهـشـت هم اعتماد ندارم ...
|
|
این بذر ِ بد قلق!
خیس نمی شود الا به دعا و رقص نمی شود الا به... دریا و دعا با من ، تو هم مزرعه ! ... چشم به راه ماست ... |
|
روی مگردان از من
ای قبله ام که گر بروی تمام نمازهایم را باید دوباره اعاده کنم ...
|
|
تنها سهم من از 28 اردیبهشت یک پیامک بود:
"مشترک گرامی: تولدت مبارک. همراه اول، همراه لحظه های خوش شما" و همه مرا فراموش کرده اند. پی نوشت: سال قبل همین موقع: بر باد رفته ... آنقدر نامت را در تنهایی ام پررنگ نوشته بودمت ؛ که به سختی پاک می شوی از قلبم! اشتباه از من بود ... |
|
رفت، نمردم اما زندگی ام زهر شد. عرض خاصی نیست. بعد از گذشت چهار سال از نوشتن در این وبلاگ، دیگر سوژه ای برای نوشتن ندارم. حرفی دیگر نمانده که بزنم. خواشته ای ندارم که بگویم و بنویشم درباره اش. آن موقعی که این وبلاگ را شروع کردم، شور جوانی داشتم. سال اول دانشگاه بودم و امروز که پنجمین سال این وبلاگ است، درس را رها کرده ام و دیگر آن جوان روز اول نیستم. و عشق سرابی بیش نبود که چشمانم را درگیر کرد و کم سو.... اگر عمری بود و دغدغه ، شاید سال آینده دوباره نوشتم. سال 1390 مبارک.
اسفند 1388: و عشق سرابی بیش نبود اسفند 1387: خداحافظ زمستان...! اسفند 1386: در میان هیاهوی آخر سال چیزهای بزرگی را فراموش کرده ایم اسفند 1385: درد تنهایی خود را به که گویم
|
|
خودکار سه رنگ قابلم را نبری! من با تو سر نیمکت زندگی ام *** یک روز مداد خوشگلم را دزدید سارا که انار داشت با دارا رفت *** خودکار سه رنگ قابلت مال خودت! دفترچه کاهی دلم را پس ده ... + جلیل صفربیگی
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو مطالب پیشین |
| یادگاری |
سپر انداخته و قافیه را باخته است
مرد دلمردۀ ویـران شدۀ جنگ زده ... |
| نوشته های قبلی |
|
|
| آرشیو ماهانه |
|
|
| لینک دوستان |
|
|
| امکانات |
|
|